قلب کوچک فاطمه

 

فاطمه (س) ، دختر کوچکی بود . او همراه پدر روزهای سخت و تلخی را

 

 در مکه می گذراند . جزعده ای کم ، بیشتر قریشیان با پیامبر دشمنی

 

می کردند .

 

روزی فاطمه (س) تعدادی از دشمنان پیامبر را دید در ((حجراسماعیل))

 

 نشسته اند و با هم صحبت می کنند . همانطور که رد می شدشنید که

 

آن ها نقشه ی قتل پیامبر را می کشند . نزدیک بود قلب فاطمه(س) از

 

سینه اش بیرون بپرد . مانند پرنده ی کوچکی ،از آن جا دور شدو تا

 

خانه شان دوید . خود را نفس نفس زنان به پیامبر رساند . پیامبر با

 

دیدن صورت نمناک و رنگ پریده ی فاطمه (س) ، هراسان دست

 

ضعیف او را در میان دست هایش گرفت . بغض گلوی فاطمه (س)

 

ترکید و اشک روی گونه هایش جاری شد . با صدای لرزان گفت : ))

 

 پدر جان ! قریشیان نقشه ی قتل تو را می کشند ... ))

 

پیامبر او را به سینه اش چسباند و با لحنی مطوئن و پدرانه گفت :

 

(( دخترم خدا با من است .... ))