ایام و مناسبتها
.gif)
یا علی رفتیم بقیع اما چه سود
هرچه گشتیم فاطمه آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست
آن گل صد برگ خوش بویت کجاست
شهادت ام ابیها را تسلیت می گوئیم
.gif)
یا علی رفتیم بقیع اما چه سود
هرچه گشتیم فاطمه آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست
آن گل صد برگ خوش بویت کجاست
شهادت ام ابیها را تسلیت می گوئیم
لبخند گرم
هنگامی که آیه ی 63 ، سوره ی نور نازل شد ، فاطمه (س) به فکر فرو
رفت و با خودش گفت : (( بهتر است من هم بعد از این ، پدرم را رسول
خدا صدا بزنم . ))
وقتی او پدر را (( رسول خدا صدا زد ، پیامبر دست او را در دستش
گرفت و با مهربانی گفت : (( فاطمه جان ! این آیه در باره ی تو و
خاندانت نازل نشده است . )) سپس دست فاطمه (س) را بوسید و گفت :
(( تو از من هستی و من از تو . تو بگو بابا ! با این حرف دلم زنده
می شود و خدا راضی می گردد . ))
برق شادی ، چشمان اشک آلود فاطمه (س) را پوشاند و لبخند گرم پدر ،
دلش را آرام کرد .
محله ی قُبا
خورشید، نرم نرم خود را از پشت کوه های مشرق بالا کشید.
کاروان کوچک امام علی (ع) به شوق دیدار پیامبر، شتابان به سوی
مدینه می آمد . فاطمه (س) ، گاه گاه از میان کجاوه ی شتر بیرون را
می نگریست . شتر ها به سوی آبادی درحرکت بودند.
ناگهان نخل های اطراف مدینه، راه محله ی قُبا را نشان داد.
لحظه ها می گذشت و انتظار هم در چشمان فاطمه (س) موج می زد.
پیامبر هم چند روزی به انتظار امام علی (ع) و فاطمه (س)، در قُبا مانده
بود .
گرما بیداد می کرد . وقتی کاروان به آن جا رسید، شتر ها را خواباندند
و همراهان از کجاوه بیرون آمده و پا به سرزمین گرم قبا گذاشتند.
پیامبر دست های فاطمه (س) را بوسید و از ته دل شکر خدا را گفت.
بعد با شوق امام علی (ع) را به آغوش کشید . امام علی که مسافت بین
مکه و مدینه را با پای پیاده آمده بود، پاهایش زخمی شده بود. پیامبر
بادیدن پاهای او ، اشک در چشم هایش حلقه بست و با دست های خود،
پاهای امام علی (ع) را شست .
جمعي خدا را از شوق بهشت مي پرستند، اين عبادت سوداگران است و گروهي خدا را از بيم دوزخ مي پرستند، اين عبادت بردگان است و مردمي هم خدا را از روي شکر مي پرستند. اين عبادت آزادگان و بهترين عبادت است.
امام حسین ع

قلب کوچک فاطمه
فاطمه (س) ، دختر کوچکی بود . او همراه پدر روزهای سخت و تلخی را
در مکه می گذراند . جزعده ای کم ، بیشتر قریشیان با پیامبر دشمنی
می کردند .
روزی فاطمه (س) تعدادی از دشمنان پیامبر را دید در ((حجراسماعیل))
نشسته اند و با هم صحبت می کنند . همانطور که رد می شدشنید که
آن ها نقشه ی قتل پیامبر را می کشند . نزدیک بود قلب فاطمه(س) از
سینه اش بیرون بپرد . مانند پرنده ی کوچکی ،از آن جا دور شدو تا
خانه شان دوید . خود را نفس نفس زنان به پیامبر رساند . پیامبر با
دیدن صورت نمناک و رنگ پریده ی فاطمه (س) ، هراسان دست
ضعیف او را در میان دست هایش گرفت . بغض گلوی فاطمه (س)
ترکید و اشک روی گونه هایش جاری شد . با صدای لرزان گفت : ))
پدر جان ! قریشیان نقشه ی قتل تو را می کشند ... ))
پیامبر او را به سینه اش چسباند و با لحنی مطوئن و پدرانه گفت :
(( دخترم خدا با من است .... ))
ای علی تو نشان هدایت این امتی؛ هر که تو را
دوست بدارد، رستگار شود و هر که تو را دشمن
بدارد، به هلاک افتد.
پیامبر اکرم (ص)
۳- چهره ی خاک آلود
فاطمه (س) با شاخه ی درخت خرما ، حیاط نم زده را جارو می کرد .
ناگهان صدای پای پیامبر را شنید . چند قدم جلو رفت و کنار در خانه
ایستاد . لبخند زیبایی صورت فاطمه را نوازش کرد .
وقتی در حیاط باز شد و پیامبر به داخل آمد ، فاطمه (س ) خنده اش را
فرو خورد .
تمام سر و صورت و لباس سفید پیامبر ، خاک آلود و کثیف شده بود .
فاطمه با دیدن چهره ی خاک آلود پدر بسیار ناراحت شد . با عجله
دست پدرش را گرفت و او را به طرف چاه آب برد و دلو را پر از آب
کرد .
او می دانست کافران قریش ، از پشت بام خانه ها بر روی پیامبر خار و
خاشاک می ریزند . پیامبر جلو آمد و در حالی که با آب صورتش را
می شست ، با مهربانی و تبسم گفت : (( دخترم نگران نباش ، خدا با من
است و مرا بر آن ها پیروز خواهد کرد . ))
|
نگاه به چهار چيز عبادت است
عن ابى ذر قال : قال النبى صلى الله عليه و آله : النظر الى على بن ابى
طالب عبادة ، و النظر الى الوالدين براءفة و رحمة عبادة ، و النظر فى
المصحف عبادة ، و النظر الى الكعبة عبادة .(66)
از ابوذر نقل شده كه گفت :
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
نگاه كردن به على بن ابى طالب عليه السلام
به پدر و مادر با عطوفت و رحمت و نگاه كردن به
قرآن و به خانه كعبه عبادت است .
|
قصه ی شماره ی ۲
سال حُزن
سال دهم بعثت، برای پیامبر و فاطمه ( س)، سال
اشک و ماتم بود.
خدیجه، مادر مهربان فاطمه، روز های سخت بیماری
را می گذراند.
سه سال محاصره ی مسلمانان در(( دره ی ابوطالب ))
آن ها را ضعیف کرده بود. ولی خدیجه ، گاهی از آن
جا مخفیانه بیرون می رفت و برای پیامبر و یارانش،
غذا و آب می آورد.
آن روز، غروب مکه غم بار بود. ابرهای تیره،
آسمان مکه را پوشانده بود.
اشک، قطره قطره از صورت خسته ی فاطمه (س)
می چکید.
خدیجه به زحمت نفس می کشید. درد بر تمام وجودش
چنگ انداخته بود. او دست دخترش را در دست هایش
فشرد. در آخرین لحظه ها، لبخند کمرنگی گوشه ی
لب هایش را چین انداخت.
فاطمه (س) ، صورتش را روی صورت مهتابی مادر
گذاشت و از پشت حباب های اشک، بابی تابی گفت :
(( پدر ! پدر ! مادرم جواب نمی دهد ، او را چه شده
است ؟ ))
پیامبر ، فاطمه (س) را در آغوش گرفت . لب های
خشکش زیر فشار دندان هایش به درد آمد و شانه هایش
لرزید .
سلام دختر گلم
می دونی اسم این سال را چی گذاشتند؟ 
سال پیامبر اعظم ( ص )
پس برای این که بهتر با پیغمبر خوبمون و دختر مهربونش
{فاطمه زهرا (س) } آشنا بشی، هر هفته یک قصه از زندگی ایشون
برات می نویسم، تو هم بخون و ازش درس بگیر.
قصَه ی شماره ی 1 :
عطر گل یاس
روز های آخر بارداری، روزهای سخت انتظار بود. مدتی قبل، خدیجه
از همسرش، محمد (ص) شنیده بود: (( ای خدیجه ! جبرییل، به من
مژده داد که نوزادت دختر است. دختری نیکو و زیبا ))
هیچ کدام از زنان مکه راضی نمی شدند برای پرستاری خدیجه به خانه
ی پیامبر بیایند. آن ها گستاخانه می گفتند : (( محمد را پذیرفتی و با او
ازدواج کردی، به نصیحت های ما گوش ندادی، حالا ما با تو کاری
نداریم.)


تا این که شب میلاد فاطمه از راه رسید ...
آسمان مکه ، ستاره باران بود. عطر یاس از خانه ی پیامبر به مشام
می رسید. خدیجه احساس می کرد : آن شب، ماه درخشان تر از
همیشه است. در این هنگام چهار زن زیبا و بلند قد به نزد خدیجه
آمدند. یکی از آنان لبخند زنان گفت: (( نگران نباش ! ما از طرف خدای
یکتا برای کمک به تو آمده ایم. ))
سپس به همراهانش اشاره کرد و گفت: (( این آسیه است و آن یک
مریم و دیگری کلثوم و من هم ساره هستم. ))
خدیجه آرام شد. در لحظه ای شیرین و نورانی، فاطمه (س) به دنیا آمد
در آن لحظه ، مدینه پر از صدای جویبار و آواز پرندگان شد. دسته ای
از فرشته ها با کوزه هایی از آب کوثر بهشت به خانه ی پیامبر فرود
آمدند . فاطمه (س) را با آب کوثر شستشو دادند، بعد او را در پارچه
ای نرم پیچیدند و شادی کنان، به دست مادر مهربانش سپردند.
چه شب زیبایی بود، آن شب ! نسیم، نرم و نوازشگر می وزید و
ستارگان در همه جای آسمان نور پاشی می کردند.

![]()
بپرس تا جواب بشنوی
از حضرت محمَد ( ص ) پرسیدند : و جواب دادند :
می خواهم داناترین مردم باشم . از خدا بترس .
می خواهم فقط خدا را اطاعت کنم . قرآن بخوان و به آن عمل کن .
می خواهم همیشه در رحمت حق باشم . به مردم نیکی کن .
می خواهم همه دوستم داشته باشند . پرهیز کار باش .
می خواهم عمر من طولانی باشد . با فامیل و آشنایان رفت و آمد کن .
می خواهم برکت خداوند برای من زیاد باشد. همیشه با وضو باش .
می خواهم درنماز هایم حضورذهن داشته باشم. وضو صحیح بگیر .
می خواهم خدا دوستم داشته باشد . کار هایت رادرست انجام بده .
می خواهم همیشه در زندگی ام خیر و خوبی باشد. به پدر و مادرت نیکی کن .
می خواهم عذاب نکشم . خودو لباست را پاکیزه نگه دار .
می خواهم مورد توجه باشم . شاد باش و دیگران را شاد کن .
می خواهم همیشه شاد باشم . ببخش و گذشت داشته باش .
ما آمن بـى مـن بات شبعان و جاره جائع و ما مـن اهل قـريه يبيت و فيهم
جائع لاينظر الله اليهم يوم القيمه .
به مـن ايمان نياورده كسـى كه سير بخـوابـد و همسايه اش گرسنه باشـد,
و اهل يك آبادى كه شب را بگذرانند و در ميان ايشان گرسنه اى باشد,
خـداوند در روز قيامت به آنها نظر رحمت نيفكند.
اصول كافى , ج 4,ص 493.
پیامبر اکرم (ص)
سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
مهربانى با كودكان
نوزادى را براى دعا يا نامگذارى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند، نوزاد دامن حضرت را نجس كرد، مادر كودك و اطرافيان به شدت ناراحت شدند، اما پيامبر فرمود: آزادش بگذاريد، من لباس خود را مىشويم امّا فرياد زدن شما باعث مىشود كه اين كودك بى گناه بترسد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به اطفال سلام مىكردند.
نام اطفال و كودكان را محترمانه مىبردند.
به خصوص درباره دختران سفارشهاى خاصى مىفرمودند و در مكتب او ارزش دادن به زن كارى پسنديده بود. در قرآن كريم آمده است: تولد دختر سبب عصبانيّت پدران مىشد تا آنجا كه از شدّت بغض رنگشان سياه مىشد: و اذا بشّر احدهم بالانثى ظلّ وجهه مسودّاً و هو كظيم».
در چنين جوّى، احترام مخصوص به كودك و دختر بسيار چشمگير و ارجمند است. آرى، در زمانى كه داشتن دختر ننگ بود، پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمود: بهترين فرزندان شما دخترانند و علامت خوشقدمى زن آن است كه اوّلين فرزندش دختر باشد.
يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در خدمت آن حضرت نشسته بود كه به او خبر دادند: همسر شما دختر آورده، او ناراحت شد. پيامبر صلى الله عليه و آله كه اين منظره را ديد فرمود: زمين جايگاه او و آسمان سايهبان او و روزى او هم با خداست، پس چرا تو ناراحت شدى؟ او همچون گلى است خوشبو كه از آن استفاده مىكنى.
فردى در محضر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گفت: من هرگز كودك خود را نبوسيدهام. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين علامت قساوت توست.
درباره عدالت ميان كودكان نيز تأكيد و سفارش فرمود كه اگر يكى از آنها را در برابر ديگرى بوسيدى بايد ديگرى را نيز ببوسى.
روزى پيامبر آبى آشاميد، مقدارى آب ته ظرف باقى ماند، كودكى كه در آنجا بود گفت: يا رسول الله! بقيّه آب را به من بدهيد. در همان لحظه چند نفر بزرگسال گفتند: يا رسول الله! براى تبرّك باقىمانده آب را به ما بدهيد. پيامبر فرمود: اول نوبت كودك است. سپس به او فرمود: آيا اجازه مىدهى آب را به بزرگترها بدهم؟ كودك پاسخ منفى داد. پيامبر آب را به كودك داد.
بعد از جنگ موته، در حالى كه فرزندان جعفر طيّار را بر مركب خود سوار نموده بود به استقبال سپاه اسلام رفت . سپس وارد مسجد شد و بالاى منبر قرار گرفت و در حالى كه فرزندان جعفر روى پلّههاى منبر بودند، در فضيلت جعفر سخنرانى فرمود. پس از آن نيز آنها را روى زانوى خود نشاند و دست نوازش بر سرشان كشيد.
امام صادق عليه السلام فرمود: پيامبر دو ركعت آخر نماز ظهر را بدون انجام مستحبات، به سرعت خواند. مردم پرسيدند: يا رسول الله چه كارى پيش آمده است؟ فرمودند: مگر شيون و گريه كودك را نشنيديد.
روزى پيامبر يكى از سجدههايش را خيلى طول داد. بعد از نماز برخى گفتند: يا رسول الله! گمان كرديم وحى نازل شده است. فرمودند: خير، فرزندم حسن، در حال سجده بر دوشم سوار شد، صبر كردم او از شانهام فرود آيد.
هرگاه حسن و حسين عليهماالسلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مىشدند، حضرت از جا برمىخاست و آنان را در آغوش مىگرفت و بر دوش خود سوار مىكرد.