همسایه ناشی

همسایه اول : آقا یک قابلمه آوردم تا به من برق بدهید, برقمان رفته. همسایه دوم : مرد حسابی این کارها چیه ؟ حداقل یک ظرف پلاستیکی می آوردی تا برق تو را نگیرد ...

دو در دو

 

کمک به مردم زلزله زده

یک بار مردی یک کامیون خط کش به مردم زلزله زده کمک می کند.

از او می پرسند: برای چه خط کش فرستادی؟

گفت: برای اینکه عمق فاجعه را اندازه بگیرند.

خط کش

گل چیدن

گل

پسرم این گل ها را از کجا آوردی؟

پسر: از باغ همسایه چیدم.

همسایه میداند که گل ها را چیدی؟

پسر: پس چی که می داند , تا همین دم در داشت دنبالم می دوید!!!!!

چند لطیفه

دندان مصنوعی

دندان مصنوعی

معلم: آخرین دندانی كه در می آید چه دندانی است؟

شاگرد: دندان مصنوعی است.

 

آقای گاو به نقاش : زبانم لال ، چرا منو شبیه گاو كشیدی؟

 

یك روز كبریتی سرش را می خاراند، آتش می گیرد.

 

معلم: بگو ببینم، كمبوجیه چه جور پادشاهی بود؟

شاگرد: پادشاه بدی نبود، فقط همیشه از كمبود بودجه شكایت داشت.

شاگرد

معلم : بنویس صابون.

شاگرد روی تخته نوشت ، سابون.

معلم : ببین عزیزم صابون با ص است نه با س.

شاگرد : خانم فرقی نمی كند نگران نباشید اینم كف می كند.

 

دو نفر دروغگو به هم رسیدند.

اولی گفت : من دیشب توی كره ماه شام خوردم.

 دومی : آره ، وقتی از كره ی مریخ برمی گشتم تو را در كره ی ماه سر سفره دیدم .

 

مادر : علی بیا اسفناج بخور آهن دارد.

علی : آخر مادر جان الان آب خوردم می ترسم زنگ بزنم.

 

پدر : حالا كه رفوزه شدی به كسی نگو تا آبرویت نرود.

پسر: چشم پدر، به همه سفارش كردم تا به كسی نگویند.

 

خبرنگار: چرا قبل از هر بازی به حمام می روی؟

فوتبالیست: برای اینكه گل های تمیز بزنم

یک تصمیم

آن روز توی كلاس وقتی آقای معلم نمره‌های درس ریاضی بچه‌ها را اعلام كرد، مجید مثل دفعه‌های قبل نمره پایینی گرفته بود، اما این بار كمترین نمره كلاس مال او بود.

بعضی از بچه‌ها خندیدند و حرف‌هایی زدند كه باعث ناراحتی او شد! مجید سرش را پایین انداخته بود و خجالت می‌كشید و حتی چیزی نمانده بود كه گریه‌اش بگیرد. آقای معلم كه حال و روز پسرك را دید، گفت: بچه‌ها بس كنید، چه كار زشتی، مسخره كردن دیگران كار خیلی بدیه؛ دیگه تكرار نشه.

و از مجید هم خواست كه وقتی زنگ خورد توی كلاس بماند تا كمی با هم صحبت كنند.

بچه‌ها كه رفتند آقای معلم كنار مجید نشست و با مهربانی گفت: خب، آقا مجید نمی‌خوای درس بخونی؟ آخه چرا؟ اگه مشكلی داری بگو شاید بتونم كمكت كنم. مجید همین‌طور كه سرش پایین بود، آرام گفت: نه آقا مشكلی ندارم، فقط... .

ـ‌ فقط چی؟ بگو.

ـ‌ آخه آقا می‌دونید من ریاضی رو نمی‌تونم یاد بگیرم.

 

ادامه نوشته

نامه ای برای خدا

نامه

در خواب و بیداری سایه‏ی پدر را دید که از حیاط بیرون رفت. سارا کوچولو یک هفته پیش مادرش را از دست داده بود. همه به او می‏گفتند: «مادرت رفته پیش خدا» و او امروز تصمیم داشت نامه‏ای برای خدا بنویسد تا یک بار هم که شده مادرش را ببیند.

هوا کاملاً روشن شده بود. نور خورشید از پنجره به اتاقش می‏تابید. صورتش را شست و به آشپزخانه رفت تا صبحانه بخورد ولی نانی توی جا نونی نبود. همیشه مامان برای خانه نان می‏خرید و پدر این را فراموش کرده بود. با دیدن اسکناس صدتومانی که پدر روی میز گذاشته بود چهره‏اش گل انداخت و لبخند روی لبان کوچکش نشست. با صدتومان می‏توانست نان بخرد. کمی فکر کرد. اگر پول را برای نان می‏داد نمی‏توانست خودکار بخرد. قالب پنیر را برداشت و چند تکه بدون نان خورد. تا حدودی گرسنگی‏اش برطرف شد. حال باید به مغازه‏ی حسین آقا می‏رفت و خودکار می‏خرید. به یاد حرف‏های مادرش افتاد:

- هر وقت بیرون رفتی روسری بپوش!

نگاهی به عکس مادر انداخت و گفت:

- چشم مامان جون!

 بعد روسری قرمز رنگش را سرش کرد و با خود اندیشید که این‏طوری خدا بیشتر دوستش دارد.

بوی نان محلی همه‏جا پیچیده بود و صدای شکم سارا هم لحظه‏ای قطع نمی‏شد. دیدن مادر بیشتر از شکم می‏ارزید. بدون توجه به صداهای شکمش یک خود کار آبی خرید. وقتی به خانه رسید یک برگ از وسط دفترش کند و مشغول نوشتن شد. با خطی درشت و کودکانه!

با صدای زنگ در به خود آمد. دوباره روسری قرمز رنگش را پوشید و به طرف در دوید. زن همسایه با یک قرص کامل نان پشت در ایستاده بود. سارا کوچولو نان را گرفت و گفت:

- زهره خانم!... نامه‏ای برای خدا نوشتم، برایم پست می‏کنی؟

زهره خانم گفت:

- اجازه می‏دهی بخوانم!

سارا کوچولو نامه را به دست زهره خانم داد زهره خانم با خواندن نامه ناراحت شد به این می‏اندیشید که چگونه به این کوچولو بفهماند کسی که از این دنیا رفت دیگر باز نمی‏گردد. دلش نیامد قلب کودک را بشکند. به همین دلیل گفت:

- امروز پنج‏شنبه است… می‏برمت سر خاک مادرت … اون از آن بالا تو را خواهد دید. نامه‏ات را سر مزارش بگذار… خدای مهربون حتماً خودش نامه را به مادرت خواهد داد.

سارا کوچولو خیلی خوشحال شد. چون خدای مهربان برایش نان هم رسانده بود. نامه را داخل جیبش گذاشت و همراه زهره خانم به طرف امام‏زاده به راه افتاد.

امامزاده خیلی شلوغ بود. صدای تلاوت قرآن از گوشه و کنار شنیده می‏شد. سارا کوچولو به طرف مزار مادرش رفت و نامه را روی سنگ گذاشت.

نگاهی به آسمان انداخت. انگار مادرش را روی ابرها می‏دید. لبخندی زد و سرش را پایین آورد. نامه روی سنگ مزار نبود. با خود گفت:

- حتماً خدای مهربان نامه را به دست مادرم رسانده است.

از آن روز به بعد سارا کوچولو هر پنج‏شنبه برای خدا نامه می‏نوشت و به امامزاده می‏برد و بدین طریق وجود مادرش را حس می‏کرد.

آری!... خداوند بسیار مهربان است و کودکان را دوست می‏دارد.

دندان لق من کی می‏افتد؟

دندان لق من کی می‏افتد؟

ادوارد نگران و ناراحت بود که چرا دندان لق شده‏اش نمی‏افتد. چند روزی بود که دندانش لق شده بود و خیلی تکان می‏خورد. هر وقت که می‏خندید، دندان شل و ولش پیدا می‏شد. هر وقت که در آینه خود را نگاه می‏کرد. شکل ناجور آن را می‏دید. و هر وقت که زبانش را در دهان می‏چرخاند، به دندانش می‏خورد.

دندان لق من کی می‏افتد

برادرش پیتر پرسید: «هنوز دندانت نیفتاده؟»

ادوارد با ناراحتی جواب داد: «هنوز نه، خیلی لق لق می‏خورد!»

پیتر گفت: «من می‏دانم چه کار کنی تا دندانت بیفتد، یک سیب بزرگ بردار و گاز بزن، آن وقت دندانت کنده می‏شود و راحت می‏شوی.»

ادوارد جواب داد: «نه متشکرم، فکر می‏کنم کمی دیگر تحمل کنم بهتر باشد.»

دختر همسایه‏شان «سندی» با دیدن ادوارد گفت: «هنوز دندانت نیفتاده؟»

ادوارد جواب داد: «هنوز نه! آن‏قدر لق لق می‏خورد که فکر می‏کنم به یک مو بند است.»

سندی گفت: «من می‏دانم چه کار کنی تا دندانت بیفتد، یک تکه نخ دور آن بپیچ و سر دیگرش را محکم بکش. آن وقت دندانت کنده می‏شود و راحت می‏شوی.»

ادوارد جواب داد: «متشکرم؛ ولی فکر می‏کنم یک کمی دیگر صبر کنم بهتر است.»

دنی پسر همسایه‏شان که در حیاط مشغول شیطنت و بازی بود، وقتی چشمش به ادوارد افتاد. پرسید: «بالاخره دندانت افتاد؟»

ادوارد جواب داد: «نه، خیلی لق شده، ولی هنوز نیفتاده.»

دنی گفت: «من می‏دانم چه کار کنی تا دندانت بیفتد و راحت شوی. یک دعوا با «لاری» راه بینداز. او هفته پیش یک مشت به من زد و دندان جلویی‏ام که زیاد هم لق نبود، افتاد.»

 

ادامه نوشته

شکوفه سیب مغرور

ماه می بود،اما هنوز باد خنکی می وزید،زیرا آفتاب برای تابش گرم ترین پرتوهای خود بر زمین آمادگی لازم را نداشت.

با وجود این تعدادی از پرندگان از سرزمین های دور به این دشت زیبا مهاجرت کردند و تعداد بیشتر آن ها در راه بودند و شکوفه های زیبا با رنگ های صورتی و سفید خود دشت را بسیار تماشایی کرده بودند.بوته ها،درخت ها،گل ها و دشت ها هم صدا با هم فریاد می زدند"بهار اینجاست" "بهار اینجاست".در این لحظه شاهزاده ای از دشت عبور کرد و چشمش به شکوفه های سیب افتاد و شاخه ای از آن را کند تا با خودش به قصر ببرد.همه ی کسانی که شکوفه ی سیب را می دیدند به خاطر زیبایی و عطر خوشش تحسینش می کردند.تا این که روزی شکوفه ی سیب بسیار مغرور شد و با خود فکر کرد که تنها چیز ارزشمند در جهان زیبایی است.هنگامی که شکوفه ی سیب به اطراف خود نگاه می کرد با خود می گفت «تمام گل ها زیبا و قشنگ نیستند و حتی بعضی از آن ها بسیار ساده و زشتند».ناگهان چشم شکوفه به گل زرد کوچکی افتاد که در همه جای دشت روییده بود.

 

ادامه نوشته

سه ماهی

داستان سه ماهی

در آبگیر كوچكی ، سه ماهی زندگی می كردند . ماهی سبز ، زرنگ و باهوش بود ، ماهی نارنجی ، هوش كمتری داشت و ماهی قرمز ، كودن و كم عقل بود .

یك روز دو ماهیگیر از كنار آبگیر عبور كردند و قرار گذاشتند كه تور خود را بیاورند تا ماهی ها را بگیرند .

سه ماهی حرفهای ماهیگیران را شنیدند .

ماهی سبز ، كه زرنگ و باهوش بود بدون اینكه وقت را از دست بدهد از راه باریكی كه آبگیر را به جوی آبی وصل می كرد ، فرار كرد .

فردا ماهیگیران رسیدند و راه آبگیر را بستند .

ماهی نارنجی كه تازه متوجه خطر شد، پیش خودش گفت، اگر زودتر فكر عاقلانه ای نكنم به دست ماهیگیران اسیر می شوم . پس خودش را به مردن زد و روی سطح آب آمد .

یكی از ماهیگیران كه فكر كرد این ماهی مرده است ، او را از داخل آبگیر گرفت و به طرف جوی آب پرت كرد ، و ماهی از این فرصت استفاده كرد و فرار كرد .

ماهی قرمز كه از عقل و فكر خود به موقع استفاده نكرد ، آنقدر به این طرف و آنطرف رفت تا در دام ماهیگیران افتاد.

گلابی های بلندترین درخت

گلابی های بلند ترین درخت

روزی گربه ای در حال دنبال کردن موشی از میان جنگل و چمنزار بود. آنقدر دنبال موش دوید تا خسته شد همانطور که موش خسته شده بود. گربه زیر درخت بلندی دراز کشید تا استراحت کنه. موش که دید گربه برای استراحت دراز کشیده رفت و پیشش دراز کشید. گربه از موش پرسید: اون میوه چیه که از برگهای درخت آویزونه؟

موش جواب داد: اسمش گلابیه،من که خیلی دوست دارم، تو هم دوست داری ؟

گربه گفت من خوردن موش رو بیشتر دوست دارم اما لااقل خوردن گلابی به اون همه دویدن احتیاج نداره.

موش گفت: "من دوست دارم یکی بخورم اما گلابی ها خیلی بالا  هستند، چطوری میشه بهشون رسید؟"

گربه گفت:" نمی تونی از درخت بالا بری؟"

 

ادامه نوشته

پینه دوزهای تنبل

پینه دوزهای تنبل

یکی بود یکی نبود. در یک دشت پر از گل و گیاه که بر روی تپه ای قرار داشت، حشرات مختلفی زندگی می کردند. کندوی عسلی هم در آن نزدیکی بود. زنبور پیری که اطراف کندوی عسل ویز ویز می کرد و می گشت گفت:

«می دونید! کفشدوزک ها خیلی تنبل هستند. آنها وقتی به سمت خانه خود پرواز می کنند که خانه ی آنها در حال سوختن در آتش باشد. ولی ما، سرمون خیلی شلوغ تر از آنهاست.»

 زنبور طلایی گفت: « نگاه کنید!آنها فقط روی برگها می نشینند و هیچ کاری انجام نمی دهند.»

 

ادامه نوشته

ملکه گل ها

 روزی روزگاری ، دختری مهربان در كنار باغ زیبا و پرگل زندگی می كرد ، كه به ملكه گل ها شهرت یافته بود .

چند سالی بود كه او هر صبح به گل ها سر می زد ، آن ها را نوازش می كرد و سپس به آبیاری آن ها مشغول می شد .

مدتی بعد ، به بیماری سختی مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می كرد .

گل ها هم خیلی دلشان برای ملكه گل ها تنگ شده بود ، دیگر كسی نبود آن ها را نوازش كند یا برایشان آواز بخواند .

روزی از همان روزها ، كبوتر سفیدی كنار پنجره اتاق ملكه گل ها نشست . وقتی چشمش به ملكه افتاد فهمید ، دختر مهربانی كه كبوتر ها از او حرف می زنند ، همین ملكه است ، پس به سرعت به باغ رفت و به گل ها خبر داد كه ملكه سخت بیمار شده است .

گل ها كه از شنیدن این خبر بسیار غمگین شده بودند ، به دنبال چاره ای می گشتند . یكی از آن ها گفت : « كاش می توانستیم به دیدن او برویم ولی می دانم كه این امكان ندارد ! »

كبوتر گفت : « این كه كاری ندارد ، من می توانم هر روز یكی از شما را با نوكم بچینم و پیش او ببرم . »

گل ها با شنیدن این پیشنهاد كبوتر خوشحال شدند و از همان روز به بعد ، كبوتر ، هر روز یكی از آن ها را به نوك می گرفت و برای ملكه می برد و او با دیدن و بوییدن گل ها ، حالش بهتر می شد .

یك شب ، كه ملكه در خواب بود ، ناگهان با شنیدن صدای گریه ای از خواب بیدار شد .

دستش را به دیوار گرفت و آرام و آهسته به سمت باغ رفت ، وقتی داخل باغ شد فهمید كه صدای گریه مربوط به كیست ، این صدای گریه غنچه های كوچولوی باغ بود .

آن ها نتوانسته بودند پیش ملكه بروند ، چون اگر از ساقه جدا می شدند نمی توانستند بشكفند ، در ضمن با رفتن گل ها ، آن ها احساس تنهایی می كردند .

ملكه مدتی آن ها را نوازش كرد و گریه آن ها را آرام كرد و سپس به آن ها قول داد كه هر چه زودتر گل ها را به باغ برگرداند .

صبح فردا ، گل ها را به دست گرفت و خیلی آهسته و آرام قدم برداشت و به طرف باغ رفت ، وقتی كه وارد باغ شد ، نسیم خنک صبحگاهی صورتش را نوازش داد و حال بهتر پیدا كرد ، سپس شروع كرد به كاشتن گل ها در خاك .

با این كار حالش كم كم بهتر می شد ، تا اینكه بعد از چند روز توانست راه برود و حتی برای گل ها آواز بخواند .

گل ها و غنچه ها از اینكه باز هم كنار هم از دیدار ملكه و مهربانی های او ، لذت می بردند خوشحال بودند و همگی به هم قول دادند كه سال های سال در كنار هم ، همچون گذشته مهربان و دوست باقی بمانند و در هیچ حالی ، همدیگر را فراموش نكنند و تنها نگذارند.

نقاشی باور تو

نقاشی باور تو

آینده را می‌توان دید:

چشمان خود را که بستی

احساس کن روی کوهی

بر بام دنیا نشستی

 

می‌بینی؛ از پای آن کوه

سمت افق رفته یک دشت

آینده تو همین‌جاست

این سرزمین درندشت

 

شاید شبیه کویر است

یا این‌که مانند دریاست

شاید شبیه جهنم

یا یک بهشت مصفاست

 

هر چه ببینی در این دشت

نقاشی باور توست

آینده مانند فکری‌ست

فکری که توی سر توست

یا علی

این یاعلی که گفتی

مانند یک اجازه­ست

آغاز یک تحول

آغاز راه تازه­ست

 

هر راه تازه سخت است

اما تو می­توانی

چون و چرا ندارد

این راه آسمانی

 

حالا که اهل پرواز

حالا که مرد راهی

تصمیم تو مهم است

کافیست تا بخواهی

 

تا حس کنی که هستی

در یک جهان بهتر

کافیست تا بگویی

یک یاعلی دیگر

سوزن تیز

سوزن تیز

نی نی توپولی دوست داره

یه چیزی رو بدوزه

مثل مامانش اونم

عاشق دوخت و دوزه

می ره یه سوزن و نخ

از تو سبد میاره

نخ کردن یه سوزن

می گه کاری نداره

سعی می کنه ولی نخ

تو سوزنه نمی ره

از دست سوزن و نخ

خیلی لجش می گیره

یک دفعه سوزن تیز

لیز می خوره تو دستش

مثل یه زنبور می شه

نیش می زنه به شستش

ایام و مناسبتها

داستان

چپ و راست

 

 

سارا دخترکوچولویی بود که هنوز نمی تونست  فرق بین دست راست و دست چپ را متوجه بشه. مادرش به دست چپ او یک النگوی پلاستیکی قرمز رنگ انداخته بود تا به وسیله ی اون النگو یادش بده که چپ کدوم طرفه. به دست راستش هم یه النگوی سبز انداخته بود. وقتی مامانش می گفت عزیزم برو توی آشَپزخونه، نمکدون را از کشوی سمت چپ بردار و بیار ، به دستاش نگاه می کرد و می پرسید: کدوم سمت؟ این دستم یا اون  دستم؟ مامانش می خندید و می گفت: سمت النگو قرمزه سمت چپه.اونوقت سارا کوچولو می رفت و از کشوی سمت چپ واسه مامانش نمکدون می آورد.سارا کوچولو خیلی چیزهارو بلد نبود ولی مامان و باباش بهش یاد میدادن.اونها یادش میدادن که هردست 5 تا انگشت داره و دوتا دست روی هم ده تا انگشت دارند.یادش میدادند که  برف سفیده، آرد و ماست و شیر هم سفید هستند.برگ درختا سبزهستند، شبا همه جا تاریکه و روزها خورشید همه جا را روشن می کنه و با نور طلاییش به زمین می تابه و زمین  را گرم می کنه. یادش میدادند که گربه میومیو می کنه، کلاغ قارقار می کنه،کبوتر بغ بغو می کنه، سگ هاپ هاپ می کنه، گنجشکه جیک جیک جیک صدا می کنه، وقتی کتری آب رو روی گاز بذاریم آب  جوش میاد و قل قل صدا می کنه ودست زدن  به  کتری آب جوش خطرناکه و بچه ها نباید با کبریت بازی کنن، یادش می دادن که به بزرگترها سلام کنه و بهشون احترام  بذاره، دست  و روشو  بشوره و تمیز باشه. خلاصه بچه های گلم،سارا کوچولو خیلی چیزا بلد بود اما همیشه  بین  چپ و راست اشتباه می کرد. مامان سارا  یادش می داد که پای چپ  کدومه و پای راست کدومه می گفت: دست راستت رو روی پایی بذار که سمت  دست راستته همون پای راسته.سارا دستی رو که النگوی سبز داشت روی پایی می ذاشت که طرف دست راستش بود و می فهمید که پای راست کدومه. دستی رو هم که النگوی قرمز داشت  روی پای همون  طرف می ذاشت و می فهمید که پای چپ کدومه. اما بچه ها می دونید سارا کوچولو از کجا می فهمید دست چپ و دست راست مامانش کدومه؟ اون می دونست که مامانش ساعتش رو روی دست چپش می بنده. برای همین وقتی به دست مامانش که ساعت داشت  نگاه می کرد می فهمید  که دست چپ ساعت داره و دست راستش ساعت نداره. یه روز مامان سارا داشت  توی آشپزخونه غذا  درست می کرد که بخار آب به دست چپش خورد و مچ دستش کمی سوخت و پوستش تاول زد. مامان سارا کمی پماد روی جای سوختگی مالید و ساعتش رو هم  روی مچ دست راستش بست. وقتی سارا کوچولو به دست های مامانش نگاه می کرد، متوجه شد که مامانش ساعتش رو به دست  راستش بسته اما شک داشت که درست  فهمیده  باشه. اون مدتی به دستای مامانش نگا کرد و بعد با تعجب گفت: مامان جون، چرا دست چپت اومده این طرف؟ مامان سارا تا این حرفو شنید زد زیر خنده. سارا گفت: مامان چرا می خندی؟ مامان گفت: آخه عزیز دلم، من امروز ساعتمو به دست  راستم بستم ببین مچ دست چپم سوخته.سارا به دستای مامانش نگاه کرد و اونم خندید.حالا دیگه سارا بدون اینکه بخواد به ساعت مامان توجه کنه، می دونه کدوم دست  راسته و کدوم دست  چپه.همین طور بدون توجه  به النگوهای قرمز و سبز هم می دونه دست چپ کدومه و دست  راست کدوم. راستی بچه ها شما تا حالا به چپ و راست توجه کردید؟ می دونید کدوم دست راستتونه و  کدوم دست چپ؟ آفرین  به  شما بچه های باهوشم.

دلقک ابری

دلقک

تو آسمون آبی

لکه ی ابری دیدم

شبیه دلقکا بود

منم  بهش خندیدم

دماغ گنده ای داشت

تو دستاش دوتا توپ داشت

دلقک شیطون بلا

توپ هارو انداخت بالا

باد اومد و توپارو

با خودش برد تو هوا

دیگه اونارو ندیدم

به جای دوتا توپش

چند تیکه پنبه دیدم

دلقکه همراه  باد

بالا رفت و بالا رفت

تو آسمونها گم شد

نفهمیدم کجا رفت

سلام

 

به نام خدا 

سلام به جنگل سبز

به آسمان آبی

به غنچه های خندان

به روز آفتابی

 

سلام به هر ستاره

به ابر پاره پاره

به دانه ای که از خاک

درآمده،دوباره

 

 

سلام به هر دل پاک

به هر دل پرامید

سلام به آن  شب تار

که عاقبت  شد سفید

 

سلام به دشت و دریا

سلام به کوه و صحرا

سلام به روی ماهِ

بچّه های باصفا

اهداف دوره ابتدایی

اهداف دوره ابتدایی

در راستای رسالت و ماموریت آموزش و پرورش و جهت دهی به رشد همه جانبه دانش آموزان بر پایه تعالیم و دستورات دین مبین اسلام اهداف دوره ابتدایی به شرح زیر تعیین می شود.

مدیران برنامه ریزان و همه ی افرادی که در تعلیم و تربیت دانش آموزان نقشی بر عهده دارند مکلفند در برنامه ریزی امور سازماندهی فعالیت ها و انجام وظایف مربوط به گونه ای اقدام نمایند که تا پایان دوره تحصیلی دستیابی دانش آموزان به اهداف تعیین شده ممکن باشد.

 

ادامه نوشته

آموزش نقاشی


لطیفه های عبید زاکانی

 

 

 

كاسه ي عسل

كودكي بود كه در دكان خياطي، شاگردي مي كرد. روزي استادش كاسه ي عسلي به دكان آورده بود. وقتي استاد خواست به دنبال كاري برود، به شاگرد مغازه گفت: «در اين كاسه زهر هست. مواظب  باش از آن نخوري كه هلاك مي شوي.»

گفت:«مرا با اين كاسه چه كار است؟!»

وقتي استاد رفت، شاگرد پارچه اي برداشت و به بازار برد. با آن ناني خريد و تمام عسل را با آن نان خورد. استاد برگشت و دنبال آن تكه پارچه مي گشت. شاگرد گفت: «مرا مزن تا راست گويم. وقتي من به خواب رفتم، دزدي آمد و پارچه را برد. بعد از آن بيدار شدم، ترسيدم كه تو بيايي و مرا بزني. پس تمام زهر را خوردم تا راحت شوم. اكنون هنوز زنده ام و سرانجام كار را نمي دانم!»

 

اشتها

روزي در جايي نذري مي دادند از فقيري كه از آن حوالي مي گذشت پرسيد:«اشتها داري؟» گفت:« من در اين جهان جز اشتها چيزي ندارم!»

 

سپر

ساده دلي به جنگ رفته بود. سپر بزركي با خود داشت كه براي محافظت از جان خويش برده بود. چندي نگذشت كه از بالاي قلعه سنگي بر سرش زدند وبشكستند. دست لر سر شكسته گذاشت و گفت:«مگر كوريد؟... سپر به اين بزرگي را نمي بينيد و سنگ بر سرم مي زنيد؟! »

 

چاه

ساده دلي را پسر در چاه افتاد. سر به درون چاه كرد وگفت:«پسرجان،جايي مرو تا طنابي آورم و تو را نجات دهم!»

 

گروگان

در خانه جحي را كندندو دزديدند.او هم رفت و در مسجدي را از جا كند و به خانه برد.گفتند:«چرا چنين كردي و در خانه خدا را كندي؟»

گفت:«خدا خوب مي داند كه در خانه مرا چه كسي دزديده است. هر وقت دزد را به من بسپارد، من هم در خانه اش را پس ميدهم!»

 

جواب پر بركت!

سلطاني در راهي مي رفت. پيري ضعيف و از  كارافتاده را ديد كه خار بر دوش مي كشيد. رحمش آمد و گفت:«پدرجان، چند دينار زر مي خواهي يا خري يا چند گوسفند يا باغي كه به تو دهم تا روزگارت بهتر شود و از اين زحمت خلاص شوي؟»

پير گفت:«زر بده تا در كيسه ام ريزم و بر خر بنشينم و گوسفندان را جلو اندازم و به باغ بروم!»

سلطان را اين حاضر جوابي خوش آمد و دستور داد كه هر چه پيرمرد مي خواهد به او بدهند.

 

راه علاج

مرد فقيري پيش طبيب رفت و گفت:«اي طبيب، به دادم برس كه درد امانم را بريده است. از فرق سر تا نوك انگشتان پاهايم درد مي كند و گوشهايم نيز وزوز مي كنند.»

طبيب نبض مرد را گرفت و زبانش را نگاه كرد. بعد گفت:«علاج تو اين است كه هر روز پنج مرغ چاق و چله را بگيري و بريان كني و با كباب پنج بره نر بياميزي و با قدري عسل بخوري. قبع از خوردن اينها بايد بي معطلي انگشت به حلق خود فرو كني تا آنچه كه خورده اي بالا بياوري و بيرون بريزي. ده روز اين كار را انجام ده تا بهبود حاصل شود.»

مرد بيمار گفت:«حقا كه عقل طبيبان پارسنگ برمي دارد. اينها كه تو مي گويي، اگر كس ديگر خورده و بالا آورده باشد، من آن را از روي زمين جمع كرده و مي خورم!»

 

كلاه

كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند. داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:« من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپرده اي. شايد اصلا كلاهي بر سر نداشته اي.»

كچل گفت:«انصاف بده اي مسلمان! اين سر من از آن سرهاست كه بشود بدون كلاه بيرونش آورد؟!»

 

نصف و تمام

دانشمندي با كشتي سفر مي كرد. چون نيمي از راه را طي كردند و به وسط دريا رسيدند، دانشمند به يكي از كارگران كشتي گفت:«تو علم رياضيات مي داني؟»

گفت:«نه»

دانشمند خنديد و گفت:«نصف عمرت بر باد رفت.»

مدتي اندك گذشت و دريا طوفاني شد. كشتي شكست و در آستانه غرق شدن بود. كارگر كشتي به دانشمند گفت:«تو شنا مي داني ؟»

گفت:«نه» كارگر كشتي گفت:«تمام عمرت بر باد رفت!»

 

كجا مي برند؟

جنازه اي را از كوچه اي مي بردند. فقيري با پسرش ايستاده بود و تماشا مي كرد.پسر از پدر پرسيد :«پدرجان، اين مرد را به كجا مي برند؟» مرد فقير گفت:«به جايي كه نه خوردني هست،نه پوشيدني ،نه هيزم،نه نان،نه زر و سيم و نه بوريا و نه گليم.»

پسر گفت:«پس او را به خانه ما مي برند!»

 

چشم و دندان

كسي از درد چشم مي ناليد. همسايه اي به در خانه اش آمد و گفت:«تو را چه مي شود؟ دردت را بگو تا شايد آن را علاجي كنيم.»

مرد بيمار گفت:«چشمم چنان درد مي كند كه به مرگ خود راضي شده ام.»

همسايه قدري با خود انديشيد. آنگاه گفت:«پارسال دندانم درد مي كرد، آن را از بيخ كندم و راحت شدم!»

آموزش نقاشی

كاردستي كاغذي _پروانه ي قلبي    

 

مواد مورد نياز

1-     قيچي

2-  كاغذ رنگي به رنگ دلخواه

3-    چسب مايع 

4-      مداد و ماژيك

 طرز ساخت قلب

 

يك تكه كاغذ رنگي انتخاب كنيد

اندازه آن بايد اندازه آن قلبي باشد كه مايل هستيد داشته باشيد .

  

آنرا از وسط تا كنيد

روي آن شكل نيم قلب را بكشيد

 

با قيچي دور آن را ببريد 

حالا كاغذ را باز كنيد

شما يك قلب به شكل كاملا قرينه و قشنگ داريد

اگر مي خواهيد چند قلب يك اندازه داشته باشيد ، چند كاغذ را روي هم گذاشته و با هم تا كنيد و برش دهيد

براي ساختن بال به سه قلب احتياج داريد

يك بزرگ ، يكي متوسط و ديگري كوچك

آنها را روي هم بچسبانيد

 

 

اينكار را براي درست كردن يك بال ديگر هم تكرار كنيد

براي درست كردن تنه پروانه، به چهار قلب كوچك احتياج داريم

آنها را مثل شكل روي هم بچسبانيد

البته دقت كنيد كه بايد قلبها را وارونه قرار دهيد يكي نوكش بالا باشد.

براي درست كردن سر پروانه به قلبي كه كمي بزرگتر از تنه باشد احتياج داريم

شما مي توانيد با ماژيك صورت او را نقاشي كنيد

و آنرا به قسمت بالاي تنه بچسبانيد

بالهايي كه  درست كرده ايد با چسب مايع به پشت بدنه پروانه مانند شكل بچسبانيد 

حالا پروانه شما آماده است 

اگر دوست داشته باشيد مي توانيد پروانه خود را روي يك كارت مقوايي بچسبانيد

اگر پروانه را روي كارت بچسبانيد مي توانيد براي او دو شاخك بكشيد . در غير اينصورت بهتر است به فكر درست كردن شاخك نباشيم  

انواع هوش

 

 

 




انواع هوش از دیدگاه ثرندایک


ثرندایک رفتار هوشمندانه را متشکل از توناییهای خاص گوناگون می‌داند. او از سه نوع صحبت می‌کند که افراد مختلف در هر یک از این انواع می‌توانند متفاوت باشند.



  • هوش انتزاعی: این نوع از هوش با اندیشه و نهادها سروکار دارد. در ک روابط اجزا و پدیده‌ها با این نوع از هوش ارتباط دارد. توان درک نظریه‌ها ، ریاضیات و ... به این نوع هوش مرتبط است.
  • هوش مکانیکی: به ویژگیهایی ارتباط دارد که به بهره‌گیری موثر از ابزارها و انجام اعمال و فعالیتها مربوط می‌شود. افرادی که از نظر انجام فعالیتها و مهارتهای عملی بازده خوبی دارند، از هوش مکانیکی بالایی برخورداند.
  • هوش اجتماعی: به توناییهای فرد که ایجاد روابط اجتماعی مناسب را میسر می‌سازد اطلاق می‌شود.

انواع هوش از دیدگاه اسپیرمن


اسپیرمن معتقد است که در همه کارکردهای روانی یک حامل کلی هوشی (g) و شماری از عوامل اختصاصی هوشی (s) وجود دارد. به عبارتی او هوش را به یک نوع هوش کلی و تعدادی هوش اختصاصی تقسیم می‌کند.


انواع هوش از دیدگاه ترستون


ترستون برخلاف اسپیرمن معتقد است که نوعی از هوش به نام هوش کلی وجود ندارد و بلکه هوش از انواعی از استعدادهای نخستین روانی تشکیل یافته است. که شامل هوش کلامی ، استعداد عددی ، درک روابط فضایی ، درک معنای کلامی ، حافظه ، استدلال و ادراک را شامل می‌شود. هوش کلامی روابط واژگان ارتباط کلامی و استعداد عددی سرعت و دقت در عملیات حساب را شامل می‌شود. درک روابط فضایی به استعداد پی بردن به بازشناسی و همگونی شکلها به یاری بینایی اطلاق می‌شود و منظور از درک معنای کلامی عبارت از به خاطر سپردن واژه‌های منحصر به فرد است.

منظور از حافظه ، حفظ کردن هر گونه طرح و نقشه ، شعر و قطعه یا اعداد و ارقامی ، به صورت طولی‌وار است و استدلال به استنتاج قاعده و اصول از موارد مختلف و همچنین توانایی در حل مسائل اطلاق می‌شود. ادراک عبارت است از تمییز دادن اختلافهای اندازه ، شکل ، طول و عرض یا جای خالی واژه‌ها و اندامها در شکلها.


تقسیم بندی هوش به انواع کلامی و عملی (غیر کلامی)


این نوع تقسیم بندی در آزمونهایی چون استنفر و پیته و آزمون هوشی و کسر دیده می‌شود. در سال 1937 ترمن با همکاری مریل تجدید نظری در آزمون هوش استنفرد - بینه به عمل آوردند و آنرا به دو دسته M و C (کلامی و عملی) تقسیم نمودند. هر چند این دسته بندی در تجدید نظر سال 1960 چهار گستره عمده استدلال کلامی ، استدلال انتزاعی ، استدلال کمی و حافظه کوتاه مدت را در انواع هوش که مورد سنجش قرار می‌داد شامل شد.

آزمون وکسلر نیز دو نوع هوش کلامی و عملی را اندازه گیری می‌کنند. 6 نوع آزمون که هوش کلامی را در این آزمون می‌سنجند، عبارتند از اطلاعات عمومی ، درک مطلب محاسبه عددی ، تشابهات ، فراخوانی ارقام یا حافظه عددی و اجزا آزمونهای مربوط به هوش شعاعی عبارتند از: تکمیل تصویرها ، تنظیم تصویرها ، طراحی با مکعبها ، الحاق قطعات رمزگردانی یا رمزنویس.


انواع هوش از دیدگاه اشترن برگ


اشترن برگ که نظریه خود را در دهه 80 میلادی مطرح کرده به اجزای عالیه ، عملیاتی و اجزا کسب معلومات در هوش اشاره می‌کند و بر این اساس وی نیز هوش را به انواع هوش کلامی ، هوش کاربردی و هوش اجتماعی تقسیم می‌کند.



  • هوش کلامی: در این نوع هوش فرد مطالب را به سرعت می‌خواند و می‌فهمد و در سخن گویی واژگان بیشتر و دقیقتری بکار می‌برد.
  • هوش کاربردی: با استفاده از این نوع هوش فرد هوشمند همواره موقعیتها را خوب بررسی می‌کند و مسائل خود را به نحو مطلوب و موفقیت آمیز حل می‌کند.
  • هوش اجتماعی: فرد هوشمند با این نوع از هوش را آن گونه که هستند می‌پذیرد، پیش از سخن گفتن می‌اندیشد و رفتار و کردارش با سنجیدگی و ژرف نگری همراه است.

انواع هوش از دیدگاه گاردنر


هاوردگاردنر روان شناس آمریکایی را در هفت نوع جداگانه مشخص کرده است: هوش زبانی یا کلامی ، هوش هنر موسیقی ، هوش منطق ریاضی ، هوش فضایی ، هوش حرکات بدنی ، هوش اجتماعی و هوش درون فردی یا مهار نفس. گاردنر معتقد است که افراد آدمی برای هر مساله خاصی ، هوش مربوط به آن مساله را بکار می‌برند.


 


منبع : شبکه رشد

چیستان

سؤال. نه دست دارد، نه پا دارد، از همه جا خبر دارد
 
پاسخ.  باد
 
 
 

تنبیه کلاغ خبرچین

 

در جنگلي بزرگ و زيبا ، حيوانات مهربان و مختلفي زندگي مي كردند . يكي از اين حيوانات كلاغ پر سر و صدا و شلوغي بود كه يك عادت زشت هم داشت و آن عادت زشت اين بود كه هر وقت ،كوچكترين اتفاقي در جنگل مي افتاد و او متوجه مي شد، سريع پر مي كشيد به جنگل و شروع به قارقار مي كرد و همه حيوانات را خبر مي كرد .
هيچ كدام از حيوانات جنگل دل خوشي از كلاغ نداشتند.
آنها ديگر از دست او خسته شده بودند تا اين كه يك روز كلاغ خبر چين وقتي كنار رودخانه نشسته بود و داشت آب مي خورد صدايي شنيد .... فيش، فيش...بعد ، نگاهي به اطرافش انداخت و ناگهان مار بزرگي را ديد كه سرش را از آب بيرون آورده است ... فيش ، فيش ...كلاغ از ديدن مار خيلي ترسيده بود ، از شدت وحشت ، تمام پرهاي روي سرش ريخت و پا به فرار گذاشت . كلاغ خبر چين ، همينطور پر زبان حركت كرد بالاخره به لانه اش رسيد وقتي كه داخل آينه نگاهي به خودش انداخت ، تازه فهميد كه پرهاي سرش ريخته است خيلي ناراحت شد و شروع به گريه كرد .
طوطي دانا كه همسايه كلاغ بود صداي گريه اش را شنيد ، به لانه او رفت تا دليل گريه اش را بفهمد . كلاغ با ديدن طوطي دانا سريع يك پارچه به دور سرش پيچيد !
طوطي دانا با ديدن كلاغ كه روي سرش را با پارچه پوشانده شروع كرد به خنديدن . كلاغ با شنيدن اين حرف سريع پارچه را از روي سرش برداشت طوطي با ديدن سر بدون پر كلاغ ، باز هم شروع به خنديدن كرد و گفت : كلاغ ؟ پرهاي سرت كجا رفته است ؟ پس اين همه گريه بخاطر كله كچلت بود ؟!
كلاغ ماجراي ترسش را براي طوطي باز گو كرد و طوطي با هم با شنيدن حرفهاي كلاغ شروع به خنديدن كرد .
كلاغ گفت : « يعني تو از ناراحتي من اينقدر خوشحالي » .طوطي جواب داد : آخر همه حيوانات جنگل مي دانند كه مار آبي هيچ خطري ندارد و هيچ كس هم از مار آبي نمي ترسد اما تو آنقدر ترسيده اي كه پرهاي سرت هم ريخته اند .اگر حيوانات جنگل بفهمند كه چه اتفاقي افتاده است كلي
مي خندند . كلاغ با شنيدن اين جمله ها به التماس افتاد ، گريه مي كرد و مي گفت : طوطي جان خواهش مي كنم اين كار را نكن اگر حيوانات جنگل بفهمد كه چه اتفاقي برايم افتاده آبرويم مي رود .
طوطي گفت : كلاغ جان يادت هست وقتي اتفاقي براي حيوانات جنگل مي افتاد سريع پر مي كشيدي و به همه جار مي زدي و آبروي آنها را مي بردي ، حالا ببين اگر چنين بلايي بر سر خودت بيايد چه حالي پيدا مي كني .
كلاغ كمي فكر كرد و گفت : « حالا ديگر فهميده ام كه چه قدر اشتباه مي كردم و چقدر حيوانات جنگل را آزار مي دادم خواهش مي كنم آبروي مرا پيش حيوانات جنگل نبر من هم قول مي دهم كه هرگز كارهاي گذشته را تكرار نكنم ، اصلاً تصميم مي گيريم كه هر وقت پرهايم در آمد بروم و از تمام حيوانات جنگل
عذر خواهي كنم » .طوطي دانا با ديدن حال و روز كلاغ و پشيماني از رفتار
گذشته اش به او قول داد كه دارويي برايش درست كند تا هر چه زودتر پرهاي سرش در بيايند .
نتيجه مي گيريم كه هر كس در حق ديگران خطايي مرتكب شود خودش هم به زودي گرفتار خواهد شد.

نقاشی کودکان را چگونه تفسیر کنیم؟


 

نقاشی زبان كودك است. كودكان برخلاف بزرگسالان هستند. آنها از طریق نقاشی كشیدن، قصه گویی، بازی كردن و… شناخته می شوند.
نقاشی به ما كمك می كند تا به دنیای درونی و روح كودك پی ببریم، بدانیم چه نیازهایی دارد، آیا كودك ناسازگار یا بیمار است؟ در بزرگسالی می خواهد چه كاره شود و… مفهوم خورشید، ماه، آسمان، زمین، اتومبیل و حیوانات را در این شماره با هم بررسی می كنیم، لطفاً توجه داشته باشید كه شما به كودك، موضوع نقاشی نمی دهید و خودش آزادانه نقاشی می كند. ……..

● خورشید و ماه

در اغلب نقاشیهای كودكان، خورشید دیده می شود. خورشید نشانه امنیت، خوشحالی، گرما، قدرت و به قول روانشناسان خورشید به معنی پدر است. وقتی رابطه كودك و پدر خوب است كودك خورشید را در حال درخشیدن می كشد و وقتی رابطه آن دو مطلوب نیست كودك خورشید را در پشت كوه ناپدید می كند.
ترس كودك ازپدر به رنگ قرمز تند و یا سیاه در نقاشی دیده می شود. البته با یك نقاشی ما به قضاوت نمی پردازیم بلكه باید چندین نقاشی كودك را بررسی كرد. ماه نشانه نیستی است. اغلب كودكان ماه را كنار قبر و قبرستان می كشند. كودكان در نقاشی خود ماه را با مرگ معنی می بخشند.

● آسمان و زمین

آسمان به معنی الهام و پاكی است. ولی زمین به معنی ثبات و امنیت می باشد. كودكان خیلی كوچك هیچ وقت خطی برای نشان دادن زمین ترسیم نمی كنند، ولی در سن ۵یا۶سالگی كه آغاز به درك دلایل منطقی می كنند به كشیدن زمین نیز می پردازند.

● اتومبیل

درجامعه امروزی ماشین نشانه قدرت است، به همین دلیل در نقاشیهای كودكان مخصوصاً پسربچه ها ماشین زیاد دیده می شود. وقتی یكی از اعضای خانواده كه اغلب پدر و گاهی خود كودك است، رانندگی می كنند، از دیدگاه برون فكنی اهمیت پیدا می كند. بیشتر نوجوانان به بهانه اینكه كشیدن تصویر آدم حوصله شان را سرمی برد یا سخت است، از كشیدن شكل آدم خودداری می كنند اما به اعتقاد پژوهشگران ترجیح دادن كشیدن ماشین در این دوره خود به خود نشان دهنده وابسته بودن شخص به دنیای خارج و زندگی ماشینی است. البته این مسائل بستگی به سن، فرهنگ وعوامل ذهنی و… نوجوان دارد.

● حیوانات

اگر در نقاشی كودك شما تصاویر حیوانات دیده می شود ممكن است دلایل مختلفی وجود داشته باشد كه شما با صحبت كردن با كودك پی به آن می برید. كودكی كه در روستا زندگی می كند و یا حیوانات خانگی دارد و یا عاشق حیوانات باشد و یا حتی زیاد به باغ وحش برود طبیعی است كه حیوان بكشد. پس فرهنگ و طرز زندگی كودك در خانواده از اهمیت زیادی برخوردار است. اگر كودك به نوعی با حیوانات رابطه نداشته باشد و حیوان برای او در دسترس نباشد تصویر حیوان در نقاشی او اهمیت خاصی پیدا می كند. گاهی ممكن است كودك احساس گناه و تقصیری را كه تجربه كرده و جرأت نكرده آن را ابراز كند در نقاشی و در قالب حیوان نشان دهد.
مثلاً كودكی ممكن است به دلیل اینكه دیشب درجایش خرابكاری كرده و سرزنش شده احساس گناه كرده باشد و در نقاشی اش شكل حیوان خاصی را مثل مارمولك بكشد. كشیدن حیوانات درنده نشانه فشارهای درونی مخفی كودك است. مثلاً كودكی كه نسبت به برادر كوچكتر تازه به دنیا آمده اش حسادت می كند، در نقاشی ممكن است گرگ بكشد كه این نشان دهنده ترس و دلهره كودك از تازه وارد كوچولو است.
دوستان خوبم، توجه داشته باشید كه درتجزیه و تحلیل نقاشی كودكان كه كاری بسیار ظریف و حساس است چون یك كار تخصصی و تجربی است شما رأی قطعی نمی دهید. كودك شما باید خودش به میل خودش موضوع نقاشی را اتنخاب كند.
شما نباید بالای سر او بنشینید و به او مداد رنگی به میل خودتان بدهید. او در نقاشی كردن باید آزادی كامل داشته باشد. در پایان نقاشی از كودك بخواهید كه در مورد تصاویر كشیده شده برای شما حرف بزند. این گونه اطلاعات به شما در تجزیه و تحلیل نقاشی كودك كمك می كند. كودكان را به كشیدن تشویق كنید اما آنها را مجبور نكنید كه همین الان برای شما نقاشی بكشند.

آیا می دانید طرح ها و عکس های متفاوتی که کودکتان می کشد ، نشانه چیست و چه اهمیتی دارد؟

تمرین نقاشی کودکان برای تقویت قوه تخیل

بسیار مفید خواهد بود که کودک شما بتواند الگوهایی از وقایع زندگی، اعم از الگوهای برنامه‌ریزی و سیاست‌گذاری و نیز الگوهای طراحی و راهبردی، استنتاج و ترسیم کند.
شما می‌توانید با استفاده از پازل‌های ساده، از سن پایین این عادت فکر کردن را در کودک تقویت کنید. از کودک خود بخواهید روی یک تکه کاغذ نقاشی بکشد و سپس از او بخواهید آن را به کمترین تعداد، یعنی دو قسمت ببرد و مجددا با استفاده از آن دو قسمت تصویر اصلی را بسازد، و بعد آن را به بیشترین تعداد ببرد و همین کار را انجام دهد.
به تدریج که کودک‌تان بزرگ‌تر می‌شود می‌توانید نقاشی‌های مفصل‌تری بکشید و مانند یک پازل پیچیده آن را به قطعات بیشتری تقسیم کنید.

شما می‌توانید با خواستن از کودک‌تان که صورت‌های شاد و صورت‌های غمگین بکشد به او کمک کنید تا با احساس‌های خود ارتباط برقرار کند و احساس‌های دیگران را بشناسد. عکس‌های افراد مختلفی را که می‌شناسد به او نشان دهید و از او بخواهید احساس افراد داخل عکس را بیان کند. این کار به کودک شما کمک می‌کند تا نه تنها احساس‌های مختلف را بشناسد، بلکه با دیگران همدلی کند و ارتباط نزدیک‌تری با آنها برقرار سازد.

بعدا می‌توانید او را با روزنامه‌ها مختلف آشنا کنید. بعضی از بچه‌ها حتی در بین هجده ماهگی به تماشای مجله‌های رنگی علاقه دارند و نام اشیایی را در آنها می‌گویند و به چیزهایی که نام آنها گفته می‌شود اشاره می‌کنند.

در سنین بالاتر می‌توان چهره‌ها را به آنها نشان داد و سوال‌هایی مانند فکر می‌کنی آن شخص چه احساسی دارد؟ یا چهره او چه احساسی را نشان می‌دهد؟ از آنها پرسید.

آنگاه می‌توان درباره اینکه چطور می‌توان با آنها همدردی کرد و یا آنها را آرام کرد، صحبت کرد. وقتی کودک‌تان کمی بزرگ‌تر شد می‌توانید آدمک‌هایی بکشید و از او بپرسید وضعیت‌های مختلف آنها از نظر احساسی چه مفهومی دارد.

بعدا از کودک خود بخواهید آدمک‌هایی بکشد و احساس‌های مختلف آنها را نشان دهد. از نقاشی برای گسترش دید کودک خود از جهان نیز می‌توانید استفاده کنید. یک فکر خیلی ساده این است که وقتی آب از دست‌تان می‌ریزد چه اتفاقی می‌افتد شما و کودکتان می‌توانید یک نقاشی بکشید که در آن یک ظرف آب واژگون شده و آب آن روی کف اتاق ریخته و یک حوضچه کوچک ساخته است. یا از لبه میز به صورت قطره‌ها و ترشح‌های درشت روی کف اتاق می‌ریزد.

این نوع تمرین‌ها حافظه کودک شما را تقویت می‌کند و ادراک‌های او را از دنیای اطراف عمق می‌بخشد. هر وقت که مشغول گفتن یا نوشتن داستان هستید یا زمانی که کودک‌تان آنقدر بزرگ شده است که این کارها را خودش انجام دهد، همیشه از او بپرسید که آیا می‌توان قسمتی از داستان را به تصویر کشید. ابتدا به او کمک کنید و بعدا از او بخواهید تصویری بکشد تا آنچه را در مخیله خود دارد تجسم کند و آن را با تصاویر نشان دهد، نه فقط با کلمات، حتی در حین گفتگو می‌توانید موضوع تصاویر ذهنی را مطرح کنید و او را وادار کنید تصویر ذهنی خود را با کلام و نه فقط با نقاشی بیان کند.
 

منبع : salamatiran.com

ترانه کودکانه

نان (شعر کودکانه)

 

دانيد من كه هستم؟
من نان تازه هستم

خوش عطرم و برشته
عطرم به جان سرشته

زينت سفره هايم
قوت دست و پايم

حاصل كار ياران
خوراك صد هزاران

حكايتم دراز است
در من هزار راز است
بشنو تو سرگذشتم
چه بودم و چه گشتم

گندم بودم در آغاز
گندم ناز و طناز

دهقان پير مرا كاشت
زحمت كشيد تا برداشت
هر روز و شب داد آبم
ببين چقدر شادابم
از رنج و كار دهقان
كم كم شدم شكوفان

قدم بلند شد كم كم
بوسيد رويم را شبنم

به به به خوشه هايم
گندم با صفايم
شد ساقه ام طلايي
آي برزگر كجايي؟

پيشم بيا شتابان
با داس تيز و بران

دروم كرد مرد دهقان
برد پيش آسيابان

آردم كرد آسيابان
خمير شدم پس از آن

گذاشت رو پاروش نانوا
چيد تو تنور خمير را

گرفتم از آتش جان
يواش يواش شدم نان

ده ها تن گرم كارند
شب تا سحر بيدارند

تا نان شود مهيا
آيد به سفره ما
اي كه می خوري نان را
بدان تو قدر آن را.
 منبع:سايت کودکانه

داستان


پاداش نیکی (داستان کودکانه)

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

 

روزی روزگاری در زمان های قدیم ،در یک شب سرد زمستان،خانواده ای در خانه ی کوچک و گرمشان، در کنار بخاری نشسته بودند و شام می خوردند.پدر و مادری با دو پسرشان در این خانه  زندگی می کردند.همه ی آنها روزها کار می کردند و شب ها دور هم جمع می شدند و شام می خوردند و از هر دری سخن می گفتند.

در آن شب نیز پس از خوردن شام دور میز نشستند و شروع  به گفتگو کردند.پدر از دوران جوانیش برای آنها حکایت های جالبی تعریف می کرد و پسرها با چهره های خندان به چهره ی او نگاه می کردند و به سخنانش گوش می دادند.مادر هم با کاموا و میل های بافتنی تندتند لباس گرم می بافت.ناگهان صدای پارس سگی از پشت در به گوششان رسید. پدر با شنیدن پارس سگ ساکت شد و خوب به آن صدا گوش داد.بعد رو به همسر و فرزندانش کرد و گفت:« با شنیدن این صدا یاد ماجرایی افتادم که بد نیست برایتان بگویم. وقتی بچه بودم،در یک شب گرم تابستان،سگی به مزرعه ی ما آمد که معلوم بود گرسنه و خسته است. من از پدرم اجازه گرفتم تا به او آب و غذا بدهم.پدرم اجازه داد.من سگ  را نوازش کردم و به او غذا دادم.سگ هم در مزرعه ی ما خوابید.نیمه های شب، با صدای پارس سگ از خواب پریدیم.سگ با صدای بلند پارس می کرد و دور مزرعه می دوید.به نظر می آمد که از چیزی ترسیده است.پدرم چوبدستیش را برداشت،مادرم نیز فانوسی به دست گرفت و همه از خانه بیرو ن رفتیم.درآن تاریکی ،چند مرد را دیدیم که می دویدند و از مزرعه ی ما بیرون  می رفتند.آنها دزد بودند.آمده بودند تا چند گونی گندمی را که پدرم با زحمت بسیاربه دست آورده وبرای آذوقه ی زمستان در انبار گذاشته بود بدزدند، اما سگ با پارس کردنش ما را بیدار کرد و آنها را فراری داد.»

پسر بزرگ گفت:«پدرجان،اجازه بدهید بروم ببینم این سگ پشت در خانه ی ما چه می کند.شاید به کمک ما نیاز داشته باشد.»پدر اجازه داد.پسرها با هم رفتند و سگ کوچکی را پشت در دیدند که از سرما می لرزید.او را به خانه  آوردند و کنار بخاری گذاشتند و غذایی به او دادند. سگ کوچولو غذا را دارد و گرم شد و با چند پارس کوتاه از آنها تشکر کرد.وقتی همه ی اهل خانه خوابیدند، سگ کوچولو کنار بخاری دراز کشید و او هم خوابید.نزدیک صبح همه با صدای پارس او از خواب پریدند.سگ کوچولو با صدای بلند پارس می کرد و به  سوی در خانه می دوید.پدر،در خانه را بازکرد .از خانه ی همسایه ی روبروی آنها دود سیاهی بیرون میزد.پسرها با سرعت به خانه ی همسایه  رفتند تا به او کمک کنند.سگ هم با صدای بلند پارس کرد و بقیه  ی همسایه ها را بیدار کرد؛ آنها با کمک هم آتش را خاموش کردند و همسایه شان را نجات دادند.

آن روز سگ کوچولو کار بزرگی کرد.اگر او متوجه آتش نشده و پارس نکرده بود،خانه های زیادی آتش می گرفتند و افراد زیادی  در آتش می سوختند.

وقتی شب شد و پدر و مادر و پسرها مثل همیشه دور هم نشستند،سگ کوچولو هم به جمع آنها اضافه شده بود.پدر همان طور که به سگ نگاه می کرد،گفت:«خیلی عجییب است!دیشب همین که یاد سگی افتادم که دزدها را از مزرعه فراری داد،این سگ آمد و ما و همسایه هایمان را از آتش سوزی باخبر کرد و نجاتمان داد.نمی دانم چه حکمتی در این کار است؟!»

و مادر همان طور که با میلهای بافتنی  تندتند بافتنی می بافت،لبخندی زد  و گفت:«معلوم است.هیچ کار خوبی بی پاداش نمی ماند.شما به سگ پناه دادید و سگ در عوض به شما خدمت کرد. سگ حیوان قدرشناسی است.اگر دیشب وقتی صدایش را شنیدیم، به او اعتنا نمی کردیم و از سرما و گرسنگی نجاتش نمی دادیم،از آتش سوزی باخبر نمی شدیم و همه چیز می سوخت و خاکستر می شد.اما این سگ بوی دود  را که احساس کرد،با سروصدا به همه خبر داد و باعث شد که خطر از بیخ گوشمان رد شود.خدا را شکر!»

و پسرها با شادمانی به سگ نگاه می کردند و با خود می گفتند چه خوب شد که به این حیوان بی پناه کمک کردند، زیرا هیچ کار خوبی بی پاداش نمی ماند.خداوند پاداش کار خوب آنها را خیلی زود داه بود.