عطر گل یاس
محله ی قُبا
خورشید، نرم نرم خود را از پشت کوه های مشرق بالا کشید.
کاروان کوچک امام علی (ع) به شوق دیدار پیامبر، شتابان به سوی
مدینه می آمد . فاطمه (س) ، گاه گاه از میان کجاوه ی شتر بیرون را
می نگریست . شتر ها به سوی آبادی درحرکت بودند.
ناگهان نخل های اطراف مدینه، راه محله ی قُبا را نشان داد.
لحظه ها می گذشت و انتظار هم در چشمان فاطمه (س) موج می زد.
پیامبر هم چند روزی به انتظار امام علی (ع) و فاطمه (س)، در قُبا مانده
بود .
گرما بیداد می کرد . وقتی کاروان به آن جا رسید، شتر ها را خواباندند
و همراهان از کجاوه بیرون آمده و پا به سرزمین گرم قبا گذاشتند.
پیامبر دست های فاطمه (س) را بوسید و از ته دل شکر خدا را گفت.
بعد با شوق امام علی (ع) را به آغوش کشید . امام علی که مسافت بین
مکه و مدینه را با پای پیاده آمده بود، پاهایش زخمی شده بود. پیامبر
بادیدن پاهای او ، اشک در چشم هایش حلقه بست و با دست های خود،
پاهای امام علی (ع) را شست .