لطیفه های عبید زاکانی

 

 

 

كاسه ي عسل

كودكي بود كه در دكان خياطي، شاگردي مي كرد. روزي استادش كاسه ي عسلي به دكان آورده بود. وقتي استاد خواست به دنبال كاري برود، به شاگرد مغازه گفت: «در اين كاسه زهر هست. مواظب  باش از آن نخوري كه هلاك مي شوي.»

گفت:«مرا با اين كاسه چه كار است؟!»

وقتي استاد رفت، شاگرد پارچه اي برداشت و به بازار برد. با آن ناني خريد و تمام عسل را با آن نان خورد. استاد برگشت و دنبال آن تكه پارچه مي گشت. شاگرد گفت: «مرا مزن تا راست گويم. وقتي من به خواب رفتم، دزدي آمد و پارچه را برد. بعد از آن بيدار شدم، ترسيدم كه تو بيايي و مرا بزني. پس تمام زهر را خوردم تا راحت شوم. اكنون هنوز زنده ام و سرانجام كار را نمي دانم!»

 

اشتها

روزي در جايي نذري مي دادند از فقيري كه از آن حوالي مي گذشت پرسيد:«اشتها داري؟» گفت:« من در اين جهان جز اشتها چيزي ندارم!»

 

سپر

ساده دلي به جنگ رفته بود. سپر بزركي با خود داشت كه براي محافظت از جان خويش برده بود. چندي نگذشت كه از بالاي قلعه سنگي بر سرش زدند وبشكستند. دست لر سر شكسته گذاشت و گفت:«مگر كوريد؟... سپر به اين بزرگي را نمي بينيد و سنگ بر سرم مي زنيد؟! »

 

چاه

ساده دلي را پسر در چاه افتاد. سر به درون چاه كرد وگفت:«پسرجان،جايي مرو تا طنابي آورم و تو را نجات دهم!»

 

گروگان

در خانه جحي را كندندو دزديدند.او هم رفت و در مسجدي را از جا كند و به خانه برد.گفتند:«چرا چنين كردي و در خانه خدا را كندي؟»

گفت:«خدا خوب مي داند كه در خانه مرا چه كسي دزديده است. هر وقت دزد را به من بسپارد، من هم در خانه اش را پس ميدهم!»

 

جواب پر بركت!

سلطاني در راهي مي رفت. پيري ضعيف و از  كارافتاده را ديد كه خار بر دوش مي كشيد. رحمش آمد و گفت:«پدرجان، چند دينار زر مي خواهي يا خري يا چند گوسفند يا باغي كه به تو دهم تا روزگارت بهتر شود و از اين زحمت خلاص شوي؟»

پير گفت:«زر بده تا در كيسه ام ريزم و بر خر بنشينم و گوسفندان را جلو اندازم و به باغ بروم!»

سلطان را اين حاضر جوابي خوش آمد و دستور داد كه هر چه پيرمرد مي خواهد به او بدهند.

 

راه علاج

مرد فقيري پيش طبيب رفت و گفت:«اي طبيب، به دادم برس كه درد امانم را بريده است. از فرق سر تا نوك انگشتان پاهايم درد مي كند و گوشهايم نيز وزوز مي كنند.»

طبيب نبض مرد را گرفت و زبانش را نگاه كرد. بعد گفت:«علاج تو اين است كه هر روز پنج مرغ چاق و چله را بگيري و بريان كني و با كباب پنج بره نر بياميزي و با قدري عسل بخوري. قبع از خوردن اينها بايد بي معطلي انگشت به حلق خود فرو كني تا آنچه كه خورده اي بالا بياوري و بيرون بريزي. ده روز اين كار را انجام ده تا بهبود حاصل شود.»

مرد بيمار گفت:«حقا كه عقل طبيبان پارسنگ برمي دارد. اينها كه تو مي گويي، اگر كس ديگر خورده و بالا آورده باشد، من آن را از روي زمين جمع كرده و مي خورم!»

 

كلاه

كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند. داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:« من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپرده اي. شايد اصلا كلاهي بر سر نداشته اي.»

كچل گفت:«انصاف بده اي مسلمان! اين سر من از آن سرهاست كه بشود بدون كلاه بيرونش آورد؟!»

 

نصف و تمام

دانشمندي با كشتي سفر مي كرد. چون نيمي از راه را طي كردند و به وسط دريا رسيدند، دانشمند به يكي از كارگران كشتي گفت:«تو علم رياضيات مي داني؟»

گفت:«نه»

دانشمند خنديد و گفت:«نصف عمرت بر باد رفت.»

مدتي اندك گذشت و دريا طوفاني شد. كشتي شكست و در آستانه غرق شدن بود. كارگر كشتي به دانشمند گفت:«تو شنا مي داني ؟»

گفت:«نه» كارگر كشتي گفت:«تمام عمرت بر باد رفت!»

 

كجا مي برند؟

جنازه اي را از كوچه اي مي بردند. فقيري با پسرش ايستاده بود و تماشا مي كرد.پسر از پدر پرسيد :«پدرجان، اين مرد را به كجا مي برند؟» مرد فقير گفت:«به جايي كه نه خوردني هست،نه پوشيدني ،نه هيزم،نه نان،نه زر و سيم و نه بوريا و نه گليم.»

پسر گفت:«پس او را به خانه ما مي برند!»

 

چشم و دندان

كسي از درد چشم مي ناليد. همسايه اي به در خانه اش آمد و گفت:«تو را چه مي شود؟ دردت را بگو تا شايد آن را علاجي كنيم.»

مرد بيمار گفت:«چشمم چنان درد مي كند كه به مرگ خود راضي شده ام.»

همسايه قدري با خود انديشيد. آنگاه گفت:«پارسال دندانم درد مي كرد، آن را از بيخ كندم و راحت شدم!»