ـ‌ یعنی چی كه نمی‌تونی؟

ـ‌ آقا من چیزی از اون متوجه نمی‌شم حتی اگه بخونم!

ـ‌ پسرجان چرا این حرف رو می‌زنی، مگه تا حالا نشستی بخونی؟

ـ‌ نه نخوندم، اما می‌دونم كه از ریاضی سر درنمی‌یارم.

ـ‌ ببین مجید جان، بیا و به حرف من گوش كن و یه بار مرد و مردونه بشین و ریاضی رو بخون اگه موفق نشدی و نتونستی چیزی بفهمی اون وقت حق با شماست.

ـ‌ آخه آقا... .

ـ‌ دیگه آخه نداره، برو با توكل به خدا از همین امروز شروع كن تا امتحان بعدی چند روزی وقت داری، خوب بخون و هر اشكالی داشتی از خودم بپرس تا كمكت كنم.

مجید به حرف‌های آقا معلم خیلی فكر كرد و متوجه درستی آن ها شد، دلگرم شد و تصمیم گرفت درس خواندن واقعی را شروع كند.

هر روز كه از مدرسه به خانه می‌آمد كمی استراحت می‌كرد و مشغول درس خواندن می‌شد. بازی كردن را كنار گذاشت و حتی تلویزیون هم خیلی كم نگاه می‌كرد و با برنامه حسابی درس می‌خواند.

یک تصمیم

بالاخره روز امتحان رسید و او ورقه‌اش را نوشت و تحویل داد، از كار خودش راضی بود، اما هنوز كمی نگرانی داشت. آقای معلم یكی یكی ورقه‌ها را تصحیح می‌كرد و نمره بچه‌ها را می‌خواند: به ورقه مجید كه رسید نگاهی به اوكرد و گفت: مجید، بیا اینجا.

پسرك كنار آقای معلم رفت و ایستاد، دل تو دلش نبود، منتظر شد تا نمره‌اش را بخواند.

ـ‌ آفرین پسرم، چه نمره خوبی گرفتی، حالا دیدی اگه بخوای می‌شه.

مجید نمره‌اش را كه دید خیلی خوشحال شد و از آقای معلم به خاطر راهنمایی‌هایش تشكر كرد.

او حالا فهمیده بود كه با كوشش و توكل برخدای بزرگ می‌شود در سخت‌ترین كارها موفق شد.