نبرد رستم در خوان دوم

وقتی خورشید، زمین رابا نورخود روشن کرد،  رستم از خواب برخاست . او سوار رخش شد و به طرف مازندران حرکت کرد . رستم رفت و رفت ، اما هرچه جلوتر می رفت ، اثری از آب نمی دید. بیایان خشک ، خار فراوان و آفتاب سوزان بود . جهان پهلوان از خستگی و تشنگی بی تاب شده بود . از اسب ، روی خاک داغ بیابان افتاد . او نمی توانست باور کند که در مقابل گرما و تشنگی ، تا این اندازه خرد و خوار شده است .

 در همین هنگام ، گوسفند ماده ای از برابر او گذشت . رستم فکری کرد با خود گفت : "این نزدیکی ها باید چشمه ی آبی باشد و گرنه این حیوان در این جا پیدا نمی شد . معلوم می شود که این خواست خداست .

او شمشیرش را به دست گرفت و دنبال گوسفند  راه افتاد . از قضا ، پس از مدتی ، به چشمه ای رسید . رستم ،با دیدن  آب زلال چشمه ، نیرو گرفت . از آب نوشید و سروصورت خود راشست، به رخش هم اب داد . آن گاه برای غذا ، گورخری شکار کرد ، آن را کباب کرد و خورد و به استراحت پرداخت .


فکر کنید ، پاسخ دهید؟

*  کلمه های داخل جدول را در داستان پیدا کن . بعد زیر آنها را خط بکش .

 

غذا                   قضا

خرد                 خورد

خاست            خواست

خار                    خوار

*  در خواندن کلمه هایی که پیدا کرده ای ، دقت کن . مثل هم خوانده می شوند ، ولی شکل نوشتن و معنی آنها با هم فرق می کند . درباره ی معنی هر کلمه با افراد گروه خود گفت و گو کنید .

 

*  چند کلمه ی دیگر که چنین ویژگی هایی را داشته باشند ، پیدا کنید و بنویسید.

* داستان خوان دوم را تعریف کنید .

* درباره اهمیت آب ، ضرب المثل های فراوانی وجود دارد ، به چند نمونه از آن ها اشاره کنید