هفت خوان رستم (خوان دوم)
نبرد رستم در خوان دوم
وقتی خورشید، زمین رابا نورخود روشن کرد، رستم از خواب برخاست . او سوار رخش شد و به طرف مازندران حرکت کرد . رستم رفت و رفت ، اما هرچه جلوتر می رفت ، اثری از آب نمی دید. بیایان خشک ، خار فراوان و آفتاب سوزان بود . جهان پهلوان از خستگی و تشنگی بی تاب شده بود . از اسب ، روی خاک داغ بیابان افتاد . او نمی توانست باور کند که در مقابل گرما و تشنگی ، تا این اندازه خرد و خوار شده است .
در همین هنگام ، گوسفند ماده ای از برابر او گذشت . رستم فکری کرد با خود گفت : "این نزدیکی ها باید چشمه ی آبی باشد و گرنه این حیوان در این جا پیدا نمی شد . معلوم می شود که این خواست خداست .
او شمشیرش را به دست گرفت و دنبال گوسفند راه افتاد . از قضا ، پس از مدتی ، به چشمه ای رسید . رستم ،با دیدن آب زلال چشمه ، نیرو گرفت . از آب نوشید و سروصورت خود راشست، به رخش هم اب داد . آن گاه برای غذا ، گورخری شکار کرد ، آن را کباب کرد و خورد و به استراحت پرداخت .
فکر کنید ، پاسخ دهید؟
* کلمه های داخل جدول را در داستان پیدا کن . بعد زیر آنها را خط بکش .
|
غذا قضا |
|
خرد خورد |
|
خاست خواست |
|
خار خوار |
* در خواندن کلمه هایی که پیدا کرده ای ، دقت کن . مثل هم خوانده می شوند ، ولی شکل نوشتن و معنی آنها با هم فرق می کند . درباره ی معنی هر کلمه با افراد گروه خود گفت و گو کنید .
* چند کلمه ی دیگر که چنین ویژگی هایی را داشته باشند ، پیدا کنید و بنویسید.
* داستان خوان دوم را تعریف کنید .
* درباره اهمیت آب ، ضرب المثل های فراوانی وجود دارد ، به چند نمونه از آن ها اشاره کنید