توسعه سواد خواندن
شیر و موش
روزی یک موش از روی شیری که خوابیده بود رد شد، شیر با عصبانیت بیدار شد و موش را در پنجه ی خود گرفت و می خواست که او را بکشد. موش با التماس به شیر گفت: «اگر به من رحم کنی، مهربانی تو را جبران می کنم. شیر خندید و موش را آزاد کرد. چندین روز گذشت تا این که یک روز، شیر در دام شکارچیان افتاد. او که با ریسمان به زمین بسته شده بود، فریاد می زد و کمک
می خواست. موش صدای غرش شیر را شنید ، خود را به او رساند، با دندان هایش ریسمان ها را پاره کرد و شیر را نجات داد. بعد به شیر گفت: «وقتی که گفتم مهربانی تو را جبران خواهم کرد به من خندیدی؛ چون فکر نمی کردی بتوانم روزی به تو کمک کنم. اکنون دیدی که یک موش هم می تواند به شیر یاری برساند.»
فکر کنید و بحث کنید.
1. به نظر شما چرا شیر به موش خندید؟
2. آیا شیر خودش را از موش برتر می دانست ؟ چرا چنین فکر می کرد؟
3. به نظر شما شیر مهربان بود یا خودپسند؟
4. چرا موش به قول خودش عمل کرد؟
5. چرا موش جان شیر را نجات داد؟
6. آیا تا به حال شنیده اید که حیوانی کوچک، جان حیوان بزرگتری را نجات داده باشد؟
7. آیا در دنیای ما آدم ها هم، بچه ها می توانند برای بزرگ ترها دوستان مناسبی باشند؟
8. آیا جانوران می توانند با ادم ها دوست شوند؟
9. آیا می دانید که چه طور می شود کمک آدم ها را جبران کرد؟
در داستان شیر و موش، موش گذشت و محبت شیر را جبران کرد. در این جا پرسش های دیگری درباره ی محبت کردن طرح می کنیم:
v معنی محبت چیست؟
v چرا آدم ها به یکدیگر محبت می کنند؟
v هنگامی که به کسی محبت می کنیم، آیا انتظار جبران داریم؟
v آیا همان طور که به دوستانمان محبت می کنیم ، به غریبه ها نیز باید محبت کنیم؟
v آیا یک نفر می تواند به همه ی مردم محبت کند؟
v آیا محبت کردن، برای محبت کننده فایده ای هم دارد؟
v آیا محبت ها را همیشه باید جبران کرد؟
v آیا فقط کسانی که از ما بخواهند ، محبت می کنیم؟
آیا کسانی هستند که نمی خواهند به آن ها محبت شود؟